پنجشنبه 29 فروردین1387
سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
به دست مرحمت يارم در اميدواران زد
چو پيش صبح روشن شد که حال مهر گردون چيست
برآمد خنده خوش بر غرور کامگاران زد
نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست
گره بگشود از ابرو و بر دلهاي ياران زد
من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست
که چشم باده پيمايش صلا بر هوشياران زد
کدام آهن دلش آموخت اين آيين عياري
کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد
خيال شهسواري پخت و شد ناگه دل مسکين
خداوندا نگه دارش که بر قلب سواران زد
در آب و رنگ رخسارش چه جان داديم و خون خورديم
چو نقشش دست داد اول رقم بر جان سپاران زد
منش با خرقه پشمين کجا اندر کمند آرم
زره مويي که مژگانش ره خنجرگزاران زد
شهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دين منصور
که جود بيدريغش خنده بر ابر بهاران زد
از آن ساعت که جام مي به دست او مشرف شد
زمانه ساغر شادي به ياد ميگساران زد
ز شمشير سرافشانش ظفر آن روز بدرخشيد
که چون خورشيد انجم سوز تنها بر هزاران زد
دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق اي دل
که چرخ اين سکه دولت به دور روزگاران زد
نظر بر قرعه توفيق و يمن دولت شاه است
بده کام دل حافظ که فال بختياران زد
چهارشنبه 28 فروردین1387
در لباس فقر کار اهل دولت ميکنم
تا کي اندر دام وصل آرم تذروي خوش خرام
در کمينم و انتظار وقت فرصت ميکنم
واعظ ما بوي حق نشنيد بشنو کاين سخن
در حضورش نيز ميگويم نه غيبت ميکنم
با صبا افتان و خيزان ميروم تا کوي دوست
و از رفيقان ره استمداد همت ميکنم
خاک کويت زحمت ما برنتابد بيش از اين
لطفها کردي بتا تخفيف زحمت ميکنم
زلف دلبر دام راه و غمزهاش تير بلاست
ياد دار اي دل که چندينت نصيحت ميکنم
ديده بدبين بپوشان اي کريم عيب پوش
زين دليريها که من در کنج خلوت ميکنم
حافظم در مجلسي دردي کشم در محفلي
بنگر اين شوخي که چون با خلق صنعت ميکنم
دوشنبه 26 فروردین1387
دوشنبه 26 فروردین1387
خداوند گفت به تو زندگی دادم تا از همه چیز لذت ببری


