تبليغاتX
یک سد ساز تنها

یکشنبه 31 خرداد1388

تولد

فردا روز تولدمه . و این یعنی دهه ۳۰ زندگی هم شروع شد. خیلی حرفا برای گفتن دارم . که توی این ۳۰ سال چه ها گذشت . خوب یا بد بماند مهم اینه که بتونم از اون بهره برداری کنم . میگن آدما تا ۳۰ سالگی تجربه کسب میکنن و در دهه ۳۰ زندگیشون اوج میگیرن و در ۴۰ سالگی یک آدم کاملی میشن.بس از فردا من استارت یه زندگی جدید و باید بزنم شاید بتونم اوج بگیرم و به خواسته هام برسم و بتونم از خودم راضی باشم (نه از خود راضی باشم!؟). فکر میکنم توی این چند سال در حد خودم تجربه های فراوانی داشتم (البته بیشتر کاری) توی شهرهای مختلف با شرکتهای وآدمای مختلف و فرهنگهای متفاوت کار کردم و زندگی (که امیدوارم بتونم از تجربه آن استفاده کنم). ولی هنوز به اون آرامش درون نرسیده ام البته این تلاطم روحی باقی خواهد ماند بخصوص اگه بخوام همچنین ماجراجویانه و با تجربیات جدید زندگی کنم. تنش هایی که توی این چند سال تحمل کردم اینقدر زیاد بوده که الان کمتر حرکتی از کوره بدرم میکنه (چون نه مثل خیلیا پیش خانواده و اقوام زندگی کردم نه این که کار ثابتی داشتم). هر چند این اتفاقات باعث شده روحیه ام خاص بشه و رابطه برقرار کردن با دیگران مشکل ولی به یک سری سوالات دوران بچگی خودم جواب دادم (مثلا کار در پروژه خیلی بزرگ یا شرکت معتبر یا رابطه با یک سری از آدما یا ...). اگه بخوام هر چی توی دلمه بنویسم فکر کنم خسته بشید و دیگه بهم سر نزنید. بس فعلا کافیه.

پی نوشت ۱: میدونم در ورود به دهه ۳۰ زندگی همه حرفای زیادی برای گفتن دارن ؟

پی نوشت ۲:متاسفانه تولدم در روزهای بد(خوب!!؟؟) تاریخ ایران داره اتفاق میافته (تسلیت برای همه بازماندگان وقایع اخیر)

پی نوشت ۳: روزگار غریبیست .

خوش و خرم باشید

نوشته شده توسط مرتضی در 19:43 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 28 خرداد1388

باز هم انتخابات

این روزها آنقدر تب انتخابات بالاست که دوست نداری در مورد چیز دیگری بنویسی. البته به نظر من این انتخابات یکی از ماندگار ترین انتخابات خواهد بود (۱۵ خرداد ۱۳۴۲) .تقریبا هیچکس نمیدونه آخرشه چی میشه ولی هر چی هم بعد از بشه شروعی برای یه راه بزرگه. البته بوی د... میاد و این شانس نسل ماست که توی یه دوره کوتاه چند تا انقلاب ببینند و تاوان بدن .

پی نوشت ۱: اینا رو مینویسم شاید چند سال بعد با خوندنشون بدونم چه بر سر کشورم اومده

پی نوشت ۲: این هم مطلبی از آقای مهاجرانی در مورد انتخابات

برای: جوانان...
دوستی زنگ زد. صدایش می لرزید. بغضش ترکید. نتوانست رسا حرف بزند. اصرار داشت در یک جمله بگویم در ایران، در وطنمان چه اتفاقی افتاده است؟. گفتم، رهبری معظم تصمیم گرفتند حکومت اسلامی را جایگزین جمهوری اسلامی کنند. همه ما باید در این جشن فرخنده شرکت کنیم و از ژرفای دل و دیده شادمان باشیم..
این جوانانی که در خیابان های تهران و شهرستان ها کتک می خورند. با چهره های خونین بهت زده نگاه می کنند. آقای موسوی و کروبی و روحانیون مبارز که بیانیه می دهند ، گمان می کنند، می شود از جمهوریت نظام و رای ملت حمایت کرد. برای من مثل روز روشن است که 22 خرداد 1388 چهار ماه پس از سی سالگی انقلاب، عصر جمهوری در کشور ما به پایان رسید و آقای احمدی نژاد با تنفیذ ولایت مطلقه امر، آراء لازم را احراز کرد و پیروز شد. این پیروزی مبارک باد... البته هیچ جشنی بدون قربانی نمی شودو هر چقدر جشن بزرگتر باشد
قربانیان هم بزرگتر خواهند بود...
22 بهمن آغاز پیروزی انقلاب اسلامی بود و 22 خرداد ابتدای حکومت اسلامی...
سی سال عد د تامل انگیزی است. هم در تاریخ اسلام و هم در تاریخ انقلاب ، امام خمینی هم به سی سال اشاره کرده اند...
در عصر حکومت اسلامی که با مانور اقتدار پلیس و نیروهای امنیتی آغاز شد؛ رای و صندوق رای با صندوق کاغذ باطله چه تفاوتی دارد...
دوستم صدای گریه اش بلند شد. تلخ گریست.
.
سیدعطاءالله مهاجرانی مکتوب

نوشته شده توسط مرتضی در 20:9 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 26 خرداد1388

انتخابات

حرفی برای گفتن نیست خود همه میدانیم چه بر ما گذشت. خود همه عالم و عاقلید.(در این انتخابات همه میدانند چه بر ما گذشت). پی نوشت1: هر چی کردم وارد بازی(انتخابات) نشم نشد (مثل یه پوکر باز که همیشه وسوسه باهاشه) ولی بد باختیم خیلی خیلی خیلی بد. پی نوشت 2:شنیدم سالروز مرگ استالین نزدیک است. پی نوشت 3: من کیم اون کیه این بچه اینجا چیکار میکنه! پی نوشت 4: این روزها صفحه های تاریخ رنگین است چه رنگی...؟؟؟؟
نوشته شده توسط مرتضی در 20:15 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 17 خرداد1388

مشکل

وقتی مشکلی پیش میاد فکر میکنی بددترین اتفاقی که میتونست بیافته افتاده و میگی دیگه از این بدتر نمیشه . ولی بعدش که اون مشکل حل میشه میفهمی بدتر از اون هم میتونست بیافته. اما الان من درگیر یه مسئلهای شدم که واقعا فکر نمیکنم برای یه مرد بدتر از اینم پیش بیاد . میدونم اینم رفع میشه ولی اومیدوارم بابتش بهای سنگینی نپردازم (چون میتونه کل زندگیمو تحت تاثیر بزاره).

من نمیدونم چه مرگم که هر موقع پای کامپیوتر میشینم دپرسم. و اونایی که وب منو میخونن باید اینارو تحمل کنن. با عرض پوزش از همه دوستان.

قول میدم اگه این یکی برطرف بشه دیگه به این راحتیا دپرس نشم.

راستی من دوست دارم رییس جمهورم شیک باشه خوب زندگی کنه پولدار باشه ولی به فکر من هم باشه و کارشو بلد باشه نه اینکه مثل من لباس بپوشه مثل من زندگی کنه و مثل من خرج کنه ولی کارشو بلد نباشه و همه ازش سوء استفاده کنند

برای اینکه از این حالت در بیایم چند تا جمله تکراری ولی قشنگ براتون میزارم تا بیشتر از این بهم ... نگید.

جمله هاي طلا‌يي

_ از زندگي خود لذت ببريد، بدون آن كه آن را با زندگي ديگران مقايسه كنيد.
_ هنگامي كه چشمان ما نمي‌‌تواند مسير را مشاهده كند، اميد، قدم‌هاي ما را در مسير صحيح قرار مي‌‌دهد.
_ انديشيدن تا زماني كه با عمل همراه نباشد، خلاقانه نيست.
_ يك انسان خردمند، فرصت‌ها و شانس‌ها را مي‌‌سازد، نه اين كه در انتظار آنها بنشيند.
_ هيچ كسي جز خود ما مسئول بدبختي و خوشبختي‌هاي ما نيست.
_ بكوشيد عظمت در نگاهتان باشد، نه آنچه بدان مي‌‌نگري.
_ با الهام از نيروي ايمان، خود را به سوي موفقيت سوق دهيد.
_ عادت كنيد كه بلند و قاطع حرف بزنيد تا احساس قدرت كنيد.

تا بي نهايت از تقليد كوركورانه بپرهيزيم

نوشته شده توسط مرتضی در 18:37 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 12 خرداد1388

کار

کارمون که زیاد میگیم از کار زیاد خسته شدیم و به کارای جانبی نمیرسیم. کارمون که کم میشه اعصابمون بهم میریزه(الان کارمون کم شده) .خودمون هم نمیدونیم چی می خوایم. راستش بعد از یه کار سنگین یه ماه کارمون سبک شده در نتیجه علاقه به کارای اصلیمون هم کم شده و این خوب نیست. کار ما پر از هیجان و دردسر ممکن یه دوره خفن کار کنی و یه دوره بیکار بشی و اینها همه دارای استرسه (بماند که میگن استرس برای آدم بده چون خیلی چیزا برای آدم بده که ما الان انجامش میدیم). ببخشید که باز (طبق معمول آشفته مینویسم )

راستی بازی انتخابات هم شروع شده ولی احساس میکنم یه بازیه تکراریه و برام جذابیتی نداره.

این چند روزه رفیقمون از دوبی اومده بود وضع بازار کار اونجام هم خرابه

کی میشه آنقدر توانمند بشیم که زندگی بازیمون نده بلکه ما اونو بازی بدیم و این یه هنره

چرا توی ایران فکر میکنیم که نکنه سرمون کلاه بره (تو خرید .رفاقت . کار . عشق . زندگی ...)

دلم بد جوری گرفته شاید چون خیلی وقت بود اینطوری با خودم خلوت نکرده بودم.

 

نوشته شده توسط مرتضی در 19:21 |  لینک ثابت   •